به مناسبت ۱۶ امرداد، سال‌روز درگذشت رعدی آذرخشی سرگذشت رعدی‌ آذرخشی

ایرج افشار

سرایندۀ «نگاه» (من ندانم به نگاه تو چه رازی‌ست نهان) از نگاه کردن بازماند. به دیار نیستی رهسپار شد. آخرین جرقۀ حیات معنوی او سر و سامان دادن به مجموعۀ مقالات خود بود که به نام گفتارهای ادبی و اجتماعی در سال ۱۳۷۰ در سلسلۀ انتشارات موقوفۀ دکتر محمود افشار انتشار یافت. پدرم در سال‌های آخر عمر تمایل داشت که اگر جایزه‌ای خواهد داد به دکتر رعدی بدهد. می‌گفت آذربایجانی که به زیبایی رعدی در زبان فارسی می‌نویسد و می‌سراید شایستۀ دریافت جایزۀ موقوفۀ من می‌تواند باشد که این موقوفه برای تعمیم زبان فارسی ایجاد شده است. کتاب‌های دیگر او دیوان اشعار، پنج آینه است. بسیار می‌توانست ثمربخش باشد، ولی طالع آن نداشت که از کارهای اداری چشم بپوشد و ذوقیات و کمالات خود را عرضه دارد. غلامعلی رعدی آدرخشی (آن‌طور که خود می‌نوشت نه آذرخشی چنان‌که دیگران تمایل به نوشتن دارند) متولد تبریز به سال ۱۲۸۸ بود. در آنجا درس خواند. رعدی پس از آن به تهران آمد و دورۀ دانشکدۀ حقوق را به پایان رسانید. در وزارت معارف عضو شد. به ریاست ادارۀ انطباعات رسید. پس از تأسیس فرهنگستان ایران دبیری امور آنجا به عهده‌اش گذاشته شد. با رجالی چون محتشم‌السلطنۀ اسفندیاری، محمّدعلی فروغی ذکاء‌الملک، حسن وثوق‌الدوله، حسین ادیب‌السلطنۀ سمیعی که عضو فرهنگستان بودند و دیگر اعضای صاحب‌نام آنجا آشنایی و روابط علمی و فرهنگی پیدا کرد. ظاهراً حکمت بود که وسایل لازم رفتن او را به فرنگ برای ادامۀ تحصیل فراهم ساخت. در ژنو درس خواند و بازگشت. پس از جنگ به سمت نمایندۀ ایران در یونسکو به پاریس رفت. پس از چند سال خدمت در آنجا عنوان سفیری هم گرفت. مدت درازی در سمت نمایندگی در یونسکو ماند. بعد که به ایران احضار شد به سناتوری انتصابی انتخاب شد و چون مخالف‌خوانی کرد در دورۀ بعد منصوب نشد. چند سالی هم ریاست دانشکدۀ ادبیات دانشگاه ملّی آن روزگار را عهده‌دار شد و لوحۀ اعتباری برای آن مؤسسه بود.

شعری از: دکتر غلام‌علی رعدی آذرخشی 
شاعر این شعر را برای برادر لال خود سروده است  

من ندانم به نگاه تو چه رازی است نهان
که من آن راز توان دیدن و گفتن نتوان

که شنیده است نهانی که در آید در چشم
یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان؟

یک جهان راز درآمیخته داری به نگاه
در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم
که جهانی است پر از راز به سویم نگران..

بس که در راز جهان خیره فرو ماندستم
شوم از دیدن همراز جهان سرگردان

چه جهانی است جهان نگه ، آنجا که بوَد
از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان

گه از او داد پدید آید و گاهی بیداد
گه از او درد همی خیزد و گاهی درمان

نگه مادر پر مهر نمودی از این
نگه دشمن پر کینه نمودی از آن

گه نماینده سستی و زبونی است نگاه
گه فرستاده ء فر و هنر و تاب و توان

زود روشن شودت از نگه بره و شیر
کان بوَد بره ء بیچاره و این شیر ژیان

نگه بره تو را گوید : بشتاب و ببند!
نگه شیر تو را گوید: بگریز و ممان!

نه شگفت ار نگه اینگونه بوَد ، زان که بود
پرتویی تافته از روزنه ی کاخ روان

گر ز مهر آید چون مهر بتابد بر دل
ور ز کین آید در دل بخلد چون پیکان

یاد پر مهر نگاه تو در آن روز نخست
نرود از دل من تا نرود تن از جان

چو شدم شیفتهء روی تو از شرم مرا
بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران

من فرو مانده در اندیشه که ناگاه نگاه
جست از گوشه ء چشم من و آمد به میان

در دمی با تو بگفت آنچه مرا بود به دل
کرد دشوارترین کار به زودی آسان

تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن
گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان

من بر آنم که یکی روز رسد در گیتی
که پراکنده شود کاخ سخن را بنیان

به نگاهی همه گویند به هم راز درون
وندر آن روز رسد روز سخن را پایان

به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود
هم بخندند و بگریند و برآرند فغان

بنگارند نشان های نگه در دفتر
تا نگهنامه چو شهنامه شود جاویدان

خواهم آن روز شوم زنده و با چند نگاه
چامه در مهر تو پردازم و سازم دیوان

بی گمان مهر در آینده بگیرد گیتی
چیره بر اهرمن خیره سرآید یزدان

آید آن روز و جهان را فتد آن فرٌه به چنگ
تیر هستی رسد آن روز ِ خجسته به نشان

آفریننده برآساید و با خود گوید
تیر ما هم به نشان خورد، زهی سخت کمان

در چنان روز مرا آرزویی خواهد بود
آرزویی که همی داردم اکنون پژمان

خواهم آنگه که نگه جای سخن گیرد و من
دیده را بر شده بینم به سرِ تختِ زبان

دست بیچاره برادر که زبان بسته بود
گیرم و گویم : هان! داد دل خود بستان!

به نگه باز نما هر چه در اندیشه ء توست
چو زبان نگهت هست به زیر فرمان

ای که از گوش و زبان ناشنوا بودی و گنگ
زندگی نو کن و بستان ز گذشته تاوان

با نگه بشنو و برخوان و بسنج و بشناس
سخن و نامه و داد و ستم و سود و زیان

نام مادر به نگاهی بَر و شادم کن از آنک
مُرد با انده خاموشیت آن شادروان

گوهر خود بنما تا گهری همچو تو را
بد گهر مادر گیتی نفروشد ارزان

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا